سفارش تبلیغ
صبا ویژن
بـیّـنــــــــات

ای روی تو مهر عالم آرای همه     وصل تو شب و روز تمنای همه

گر با دگران به زمنی وای به من   گر با همه کس همچو منی وای همه

برمیگردم!

بعد از اینکه عمری گم بودم !

ادعا نمیکنم خودم وجود گمشده ام را یافته ام نه،اما می توانم ادعا کنم برگشته ام که با تو باشم

این بار برگشتنم نه از جنس فطرت است و نه از جنس نیاز،آمده ام تا بگویم از عمری بی تو بودن خسته ام

سخت است میدانم اما چه کنم این دلم است که سخت بی تابی میکند...

من دل به غم تو بسته دارم ای دوست  درد تو به جان خسته دارم ای دوست

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم        من نیز دلی شکسته دارم ای دوست

این روزها مدام دلم بارانی می شود نمیدانم این چه حسی است که سراغم را گرفته است!

انگاری دلم داغ دیده است!

این روزها خودم هم بارانی ام،بارانی تر ازدلم ! بارانی تر از پاییز

گاهی وقت و بی وقت به جایی خیره می مانم و بی اختیار نگاهم ابری می شود...

آخر این چه دردیست انگار دلم دنبال بهانه ایست تا بغضش ترک بردارد و بر سرم فریاد کشد...

آخر من تقصیرم چیست من پریشان تر از دلم هستم!

مجنون و پریشان توأم دستم گیر    چون دانی از آن توأم دستم گیر

هر بی سر و پایی دستگیری دارد    من بی سر و سامان توأم دستم گیر

...دیشب یادت هست گفتم که همان لحظه های بارانی حسی شبیه مجنون شدن سراغم می آید؟

حسی شبیه فدایی شدن آنقدر غرق این احساس بودم که گفتم حاضرم هستی ام را فدایت کنم تا شاید این حس شکستن از من دور شود دیدی؟دیدی گفتم فقط گفتنش سهل است؟

اصلا یادت هست مزار که می آمدم غروب که دیگر کسی آنطرف ها پیدایش نمیشد نزدیک اذان دوست داشتم یک بار هم که شده بلند صدایت کنم و تا جایی که میتوانم فریاد بکشم ولی باز از وجودشان خجالت می کشیدم اما بغض گلویم را می فشرد.

چقدر دوست داشتم بگویم خیلی بدهکارم،بدهکارتر از هر کسی که فکرش را بکنی

میخواستم بگویم از دست ظلمت نفسی های خودم که سر به فلک میکشد از پناه آوردن به خودت هم خجالت می کشم

چه میدانی،این روزهایم وحشتناک تر از آن روزهاست غروب این روزها مدام دلم بهانه خودت را میگیرد نمیدانم که چرا اینقدر اسیر دنیا شده ام فقط همین لحظه های بارانی ست که به یادت می افتم چه کنم دلم سخت دلتنگ است...

غروب جمعه است میدانی که چه می گویم پس چرا آخر....!؟

ای دوست قبولم کن و جانم بستان   مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو           آتش به من اندر زن و آنم بستان

...

تهی تر از گذشته آمده ام نه دستم پر است که سرم بلند باشد و نه دلم پر غم که تو خریدارش باشی

اما میدانم که آغوشت را برایم همیشه باز گذاشته ای میخواهم دست افشان پی ات بگردم،میخواهم زنجیر دلم را باز کنم تا به سوی خودت بال گشاید قبولم کن بگذار این بار هم امتحان کنم،آخر من با تو خو گرفته ام،چه خوب باشم چه بد باز این منم که سراغت می آیم پس قبولم کن...

پشیمانی ام را میخوانی بگذار شده کمی من هم بندگی کنم،بگذار...

پس با همه وجودم و دلتنگی دلم میگویم:

بسم الله الرحمن الرحیم

پ ن 1:

وا فریادا زعشق وا فریادا      کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا      ورنه من و عشق هر چه بادا بادا

پ ن 2:همه عزت مال خداست!


نوشته شده در جمعه 87/9/1ساعت 11:1 عصر توسط دل سپرده نظرات ( ) | |

<   <<   6   7   8   9